ghorbanian jensi va adiian asemani

او

درود بر بانوان آزاده ايرانی و دلاور آقايان ايران زمين

جنابانه فاضل و طالب قمی حوزه علميه قم

در اين که قم شهر فساد و مرکز جهنم است همين بس که :

ابن بابويه در روايتی خوانده بود که هر کس در  قم دفن شود بی حساب و کتاب به  بهشت می رود و وصيت کرد که بعد از مرگ وی را در قم دفن کنند !

روايت ديگری هست که :

ابن بابويه مرد .

وی را بر تخت مرده شوی خانه شستند و هنگام کفن پيچی ايشان زنده شد و درخواست کرد که به وصيت نامه عمل نکنند و او را در همان نقطه به خاک  بسپارند .

تو با هر نشانه ای از « الله » و البته همان « الله » که محمد فرزند بنده او بود و فرق می کند با مطلب که جد محمد بنده او بود که باشی از آيت و ثقه و فاضل ؛! حقيقت کتمان ناپذير آن که اجداد محمد خادم بت خانه بوده اند و واقعيت برتر آن که خانه کعبه مامن بانوی  درمانده و مستاصلی است که مورد سواستفاده پيامبرانه قرار گرفته و به حکم « الله » کنيز شده و به حکم همان « الله » کنيز را می توانند مانند ديگر حيوانات در ملکيت مورد سواستفاده جنسی قرار داده و کنيز از خود اراده و اختياری ندارد !

آن بانوی دردمندی که نشان وداغ بردگی ، توسط « الله » بر پيشانی اش کوبيده شده و گرفتار بزرگ « مزنون » = « مظنون » = « مذنون » = « مشکوک » = « پيروان اديان آسمانی » بله گرفتار مرد مشکوک و مزنونی از قبيله دختر زنده بگور کن و نجس ديو آئين ها که به تلبيس ، لباس حق بر تن شيطان نموده و ابليس را بر عرش الهی مستقر کردند و تو نفهميدی و نی خواهی بفهمی  و در سايه ابليس ، لباس از تن  بدر کرده به لباس غير در آمده ، خود ابليس گشته اند ، مورد تجاوز قرار گرفته و ابراهيم را به آرزوی به گور نبرده اش ، در داشتن فرزند را، برآورده می سازد و معلوم نيست که « ساره » خانم با کدام دستگاه لقاح مصنوعی و در کدام پستو ، صاحب فرزندی میشود و چون طمع ابراهيم در طمع فرزند و در حقيقت تمتع از کنيز جوان بريده می شود ، ساره فرمان می دهد اين زن و فرزندش را از جلوی چشمان من دور کن و ابراهيم به جای  آن که برود در مثلا شهر همجوار که پسر عمويش « لوط » پيامبری می کند و خانه و آب و غذائی برای اين زن مهر بر پيشانی خورده تهيه کند و از ترس آن که مردم پشت سرش پچ پچ نکنند که کنيز جوان و مادر فرزند « ابراهيم » در شهر بغل دستی به فساد و سفره پهن کنی مشغول است ! وی را به صحرای بی آب علف عربستان می برد و بدست مرگ می سپارد .

اما آن زن قهرمان به زندگی ادامه می دهد و شما بهتر می دانيد بقيه داستان را !

جناب ملاهای قمی

هم من و هم شما شاهد هستيد که در قم انسان و انسانيتی وجود ندارد و هرزه گی و فساد در اين شهر بی داد می کند .

شما می دانيد که اکثر کودکان قمی  در قم و اکثر کودکان در خانواده های مسلمان ، مورد سواستفاده جنسی و تجاوز قرار می گيرند و تجاوز از اساس زندگی های ايمانی به سبک يهود و جحود است ، با هر لباس و ظاهری که باشد . 

 همين ها کسانی هستند که در انتقام از سرخوردگی خود به کودکان ديگران تجاوز می کنند و موضوع تجاوز و سواستفاده جنسی خوراک زبان مردم و جوانان قمی است و در هر زمان که با اين دوستان از در صحبت در آئی هزاران مورد از تجاوز و فريب و زورگيری را در پرونده پر افتخار خود بيان می کنند و تنها کاری که کتمان می کنند آن است که خود روزی و روزگاری را مورد سو استفاده قرار گرفته اند که ديگر جای پوششی نيست .

دوستی از اهالی « ده نمک » در استان مرکزی می گفت :

چون به ميدان شهر در آيم و گروهی از مردان آن جا نشسته باشند ، بلند می گويم که : « آيا در  بين شما کسی هست که من به او تجاوز نکرده باشم ؟ ! و معتقد  بود که همه مردان ده ، سرهای خود را به زير می اندازند !

از او پرسيدم که خود تو کی مورد تجاوز قرار گرفتی ؟

گفت تا کنون کسی نتوانسته است صورت مرا بر خاک بمالد .

به او گفتم : پدرت تجاوز به ديگر کودکان  را به تو آموخت ؟

با درماندگی به يک مورد فشار اقرار کرد و من به او گفتم اين قصه ادامه دارد و ايکاش بوديد در ادامه داستان .

به هر حال امروز دين خدا کوتاه و مختصر روشن شده و ديگر ، اوراد و اسحار شما باطل شده اند و دروغ 123999 پيامبر جحود و بنی اسرائيل افشا شده است و معطلم که لذت  بهره مندی از جان و مال و ناموس مردم تا کی  شما را بدنبال خود می کشد .

سرت را از زير لحاف بيرون بيار ، تاريکی گذشت ، خورشيد بالا آمده و تو هنوز لخت و عور در کنار همخوابه خودفروش در بی خبری هستی .

به جنب تا آبرويت نرفته و رسوا نشده ای .

ياحق

اين نوشته به اين آدرس پست شد

qom@qomnet.net

| 9:54 AM پنجشنبه، 6 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: جمشيد بهمن| لینک مستقیم |موضوع: ديباچه |  (نظر بدهید.)



وحی

وحی

او

درود بر بانوان آزاده و آقايان دلاور ايرانی

گفتند مستمع ، گوينده را بر سر شوق می آورد !

و اين بی ميلی برای ، بيشتر نوشتن !

مؤمن ، از اين وبلاگ برو بيرون ، ايمانت خدشه دار ميشه و به اون بهشتی که قراره به ذکر شهادتين و دو قطره اشک وچند دسر خود زنی از نوع احساس برانگيزت ، مفتکی می خواهی وارد بشی ، لطمه می خوره و خدای ناکرده بی ايمان از دنيا ميری !

قبرستون رفتی ؟

شکر خدا همه وضع مالی  شون خوب شده و می تونن سر در قبر مرده هاشون قاب عکس بذارن و حق اينه که ولی فقيه ، فتوا بر حراميت عکس هم بده تا اين نمودار عظيم مرگ و ميرجوانان مخ از دست داده  را به پوشيد ، تا ضحاک بر ملا و رسوا نشود .

 گرچه ايشان « کورند ، کرند  و الکن می شوند در بيان و تائيد سخن حق ، که حق و ناحق را نمی بينند و ناله حق از دست دادگان را نمی شنوند و در خدمت اوهام خويش به خودی مشغولند که بيگانه است از خويشتن خويش .

بی راهه ها بيغوله می شوند و بيغوله ها به قلزم سيه بختی صرف می شوند و کس را که از دگرگونی ها اندرزی ببرد ، در بی راهه ها بر پا نمی شود تا با گذشتن از سد خويشتن به خدا رسد و مرحمی بر زخم های بی شمار اين سرزمين رنجور و خلق دردمند گردد .

در باب وحی سخن بسيار رفته است ، اما در حقيقت « راه » چشم پوشی بسيار می شود و بارها ايران روی سخنش را به جوانان کرده ، که ، شاهد باشيد پدران‌تان را ، که حاضر به پذيرش بی نقاب خويش نبوده و نيستند و بخاطر سعادت و بهروزی شما از باطل نمی گذرند .

واعظان کاين جلوه بر محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند ، آن کار ديگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس

توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر می کنند

نتيجه اين رفتار پدران و مادران شما نوجوانان عزيز ، کشتار بيرحمانه ای است که عزرائيل بر عليه ملت ما آغاز کرده و در ميان مردگان ما ايرانی ها در سی سال گذشته ، کمتر درصدی از مردگان ، پير و کهنسال خواهی ديد و بهمين دليل است که تو تنها مانده ای ! چون اکثر فاميل تو نا بهنگام مردند  و در شهر های کوچک تر اين نمودار شديد تر است و بر سينه همه تيرهای چراغ برق و درختان ، پشت شيشه مغازه داران و همه درها و ديوار ها ، عکس جوانان و نوجوانان جان از دست داده چسبيده است ، در حالی که آثاری از خوش حالی بر ذهن بازماندگان ، خود نمائی می کند .

عموها ، عمه ها و دائی ها و خاله ها و فرزندانشان از هم گسستند و در تنهائی و غربت دق کرده ، جوانمرگ رفتند و ده ها بازمانده ، وی را کشته نفرين خويش شناختند و خدای را فرمانبردار اميال خود ، در گرفتن حق و انتقام ، گرفتند و گمان نمی کردند ، اين انجام و تنهائی را و اين غربت و بي کسی را !

هفتاد ميليون فقيه برجسته و اسلام شناس ناب در کشور معتقدند ، قوانين حاکم بر مملکت بدور از اسلام حقيقی است ! اما نمی دانند که اسلام حقيقی چيست و غافلند از حقائق اسلامی ، که حاضر به پذيرش حقيقت بر عليه ذهنيت های بی شعور و بی شناخت خود نيستند و هر کس به وسع خود بر اين ناآگاهی ها دامن می زند .

به ما حق تفکر ندادند و تقليد را برای ما جائز شمردند ، زيرا اعتقاد به حيوانيت ما داشته و دارند و عامه مردم را ابله می دانند و چرا که نه ؟

ابله نيستيم  ؟

 وقتی عده ای سورچران ملبس ، به نعت ابليس  به تلبيس در لباس پيامبر فرو رفته اند و نه لباس محمد که  ، بلباس دستيار پيامبر و آن هم معاون فرستاده قوم بنی اسرائيل ، رهبر فرار و فرود از مصر به کنعان .

بنيانگذار فساد آخونديسم « هارون » برادر موسی  که قوانين ذبح و بخور و قربانی های لحمی و آردی از بهترين ها ، به فرمانی اعجاب انگيز و صد البته بسيار به جا که ملبسين بايد به مسائل « روحانی » مردم رسيدگی کنند تا در پرخوری و ديو آئينی ، از جان و مال و ناموس امت بهره مند و متمتع گردند .

 

« هارون » سوزاندن امعا و احشای قربانی ها ، برای خدا را تنها در آتش مجاز مورد قبول خدا قرار می دهد  و هنگامی که دو کودک ملبس وی در پشت چادر عبادت و دور از چشم ديگران آتشی روشن می کنند و آتش بلباس ابليسی‌شان در آمده ، آن دو کودک را می سوزاند ، هارون ادعا می کند که بجرم روشن کردن آتش غير مجاز به خشم يهوه گرفتار آمده ، سوختند . يعنی اين ها که فرزندان هارون و برادر زادگان موسی بودند به خشم يهوه سوختند ،  وای بر احوال مردم عادی که خدای ناکرده ذبيح الله‌شان را بدور از چشم روحانيون که بهتر است بخاطر ملبس بودن‌شان ، ابليس خطاب گردند و می بينی چه ساده ما هزاروپانصد سال است که ابليس را شيطان فرض گرفته بوديم .

 تحويل گوشت لخم و البته چربی زدائی شده و تميز را برای ساکنان حرم ملکوتی عبادت و در انحصار نسل هارون الی الابد  و چه زيبا « تورات » را نوشته اند که پس از احداث چادر عبادت و وضع قوانين قربانی و نذر ، با قرار دادن کفاره های گران قيمت و اين که تنها ايشان می توانند واسطه مردم و خداوند باشند و ارتباط با خدا برای بنده کاری عبث و بیهوده است ، چون بندگان آنقدر گناهکار و روسياه هستند که خداوند اصلا نگاهشان نمی کند و هميشه پشتش به بندگان است و تنها با واسطه ها به عشق بازی شمشغول است ! در حالی که شخص واسطه به خدای پانزده سانتی سجده کرده از در عبادت متمتع است از نواميس عقب نگاه داشته شده مردم تا واجد حداکثر سو استفاده گردند تا جائيکه همه مکان های عالم برای ارتباط جنسی مردم ، مکان هائی نا امن است جز حرمسرای اوليا خدا و باصطلاح « روحانيون » .

روشن فکران و دانشمندان ، حتی عرفا و فلاسفه هم از درک معانی عاجزند و به تفسير روی می آورند و برای « شرک » و « کفر » و « الحاد » و ده ها لغت ديگر يک معنا قائلند ! عجيب است !ابليس را شيطان معرفی می کنند و خود را در پس شيطان که به تلبيس ، ابليس به سلطنت بر عالم گماشته شده و جايگزين خدا گرديده و بهمين دليل است که گفتم : کلام عرب ، کلام سحر و جادو است .

ما به هم سلام می کنيم و هر روز بر دايره ناسلامتی های شخصی ، خانوادگی و شهری مون افزوده می گردد و غافليم از سحر و جادو !

بسم الله الرحمن الرحيم ، می گوئيم ، اما خدای نابخشنده و نامهربانی را باور داريم ! و غافليم که ابليس در لباس خدا ، خدا را وسيله کرده و اين وسيله بران را برهان قاطعی که تنها در حيطه ذهن خبيث و کوچک يک آخوند می گنجد و اگر داناتری سربلند کرد ، آن سر را کوتاه می کنند تا همه مردم کوتوله  باشند و در کوتاهی و پستی از يکديگر سبقت بگيريم و اين آينده محتوم شما فرزندان ايران است که پدرها و مادرهايتان به خويش بازی مشغولند ! اما تو را منع می کنند از بازی با خود !

شايد گمان می کنيد که ما نمی دانيم خامنه ای و خيلی از مسئولين با نيت خير وارد حکومت شده اند و می شوند ! تو گمان که به نيت زيارت به شهری دور می روی ، در تمام راه خلوص از هيکلت می بارد ، گر چه شيطنت هائی می کنی ، چون لباس سياه را برای تحريک شما مردان و زنان اصرار می کنند و بهمين خاطر در صدد ساخت شهرهای زنانه و مردانه ای هستند که امور شهرهای زنانه را خود بدست خواهند گرفت و شهرهای مردانه را شهرهای خودمختار ، به دست مردان می سپارند .

خدائی  برگزيده ايم که به زبان ما نادان است و حاجب و دربان بسيار برگزيده و در دسترس نمی باشد !

خدای بيگانه !

افتخارات گذشته را به کلام سحر و جادو ننگ فرض کرديم و ثقيل ترين تهمت ها را به نياکانی که جز خدا نپرستيدند و جز خدا نشناختند و جز خدا نبودند و جز به راه خدا نرفتند، وارد کرديم و خود نفهميدم چه غلطی می کنيم و سخيف ، متوهم شديم ، خداوند همه رسولان و پيغام هايش را برای قوم بنی اسرائيل فرستاده و ديگر اقوام و ملل از ارتباط با خدا محروم بوده اند و سخيف تر از آن ، گمان کرديم که دين برگزيده‌مان ،  اشرف اديان عالم است و از آن اشرف تر مذهب اختصاصی‌مان در توسل به دوازده امامی که بعد از مرگ ، دستانی بر زمين دارند و قدرت گردش امور عالم در اختيار ايشان بوده ، آسمان هم که ملک اختصاصی ايشان است !

هرگز به خود اجازه نداديم سئوال کنيم ، چرا محمد از ارتباط با خدا محروم بوده و باور نکرديم « جبرئيل » همان « گبر ئيل » است که مردی است از سرزمين « جبريون » که اعتقادشان بر خداوندی بوده که همه امور بدست اوست و در مورد « اجبار » های زندگی ، خدا را مسئول و مسبب می دانسته ، در کار خدا فضولی نمی کرده ، در برابر حق و سرنوشت تسليم بوده اند و چنين بود که در سرزمين عرب و بر گذر ابريشم ، در راه  مکه ، محمد که روزگار ،  چشم و گوش بر اخبار رسيده دوخته ، بدلالی اطلاعات ، ادرار می فرمايد . گوش به راه اخبار نو و اطلاعات نوين .

 روزبه از راه رسيد و چون محمد شخصيت تسليم وی را در رابطه با « جباريت حق » شناخت وی را سلمان و تسليم شده ناميد .

روزبه از ارژنگ مانی ، از هفده رکعت نماز با شرائط ويژه ،  پاکی ، وضو و غسل سخن راند و از روزه گفت .وقتی خون پاک پيروان مانی خاک ايران را آبياری می کرد تا من و تو امروز سربلند و روشن ضمير، لباس از ابليس برکنده ، بسوزانيم تا خدا بر عرش خويش جلوس نمايد . خداوند عاشق و مهربان !

گبرئيل ، اسلام را که نتيجه زحمات قابل تقدير و ستايش « مانی » است در روزگاری که « مانويان » تار و مار می  شده اند به محمد سپرد و محمد نيز به روش نياکان و پيشينيان خود ، در راه رضای خدا و با توجه به نادانی و انکار « جحود » و معجزه طلبی هاشان ، دروغ کوچکی گفت و « الله » را که پدرش در بندگی او و در پناه بت ها نامگذاری شده بود ، از بت خانه به آسمان برد و از دسترس عامه دور کرد تا سنت هارون جاودان بماند ، خمس و زکات را که از حقوق خزانه کشور است ، به جيب عده مخصوصی واريز کرد تا راه غارت و چپاول پايدار گردد و هيبت مسلمين ، خانه وحشت جهان شده ، ديو ، الله گردد.

به فرموده فردوسی بزرگ : ستمکارتر از عرب ديو نيست .

ياحق

| 8:37 PM دوشنبه، 3 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: جمشيد بهمن| لینک مستقیم |موضوع: نوشتارهای فلسفی |  (نظر بدهید.)



ازغمی میسوزم و ناچار سوزد از غمی                هرکه  را  رنج درازی ما نده  و عمرکمی

         دل که ازبیم فنا چون بحر پروائی نداشت               دمبدم بر خویش میلرزد کنون چون شبنمی

         گاه گویم زندگا نی چیست ؟ عین سوختن               تا  نمیرد  شمع ا ز  سوزش نیا سا ید  دمی

        چشم بینا نیست مردم را و این بهتر که نیست          ورنه هرگهواره ای گوریست هرعیشی غمی

        ای عزیز ای محرم جان با که گویم راز دل             باز نتوا ن گفت هر رازی  به هر نا محرمی

        خالق شیطان و گندم شادی مردم نخواست            عالمی غم ساخت  پیش ازآن که  سازد عالمی

        گر زچشم من به هستی بنگری بینی مدام              خواب  شوم   نا گواری ،  عیش تلخ د رهمی

        ور بجوئی از زبان کلک من معنای عمر               درد  جا نسوز  فر یبا ئی ،  بلا ی  مبهمی

                                    وآن بهشت و دوزخ یزدان که از آن وعده هاست        

                                    با  تو  بنشستن  زمانی   ،  بی تو بنشستن  د می

| 6:40 PM شنبه، 1 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: جمشيد بهمن| لینک مستقیم |موضوع: ترانه ها |  (نظر بدهید.)





RSS